Friday, April 6, 2018

06. Apr - alte nachbarin

Heute habe ich eine der  
همین الان فهمیدم یکی از جالب‌ترین آدم‌های این قرن همسایمه! یکی از اونا که جونشون رو گرفتن کف دستشون و از آلمان ش فرار کردن به آلمان غربی... یکشنبه تولد 90 سالگیشه! :)
در نگاه من، یه ملغمه‌ای از امید به زندگی و خسته شدن از زندگی اومد! اول ازم پرسید لباسم چطوره؟ می‌خوام تا فروشگاه برم و برگردم. (امروز آفتابیه و کت کلفت لازم نیس) یه بافتنی قرمز پوشیده بود، یه رژ لب ملایم و زیورآلات کلاسیک، اما برازنده‌ای آویخته بود. بدون هیچ سوالی ادامه داد میدونی من چند ساله اینجا زندگی می‌کنم؟ سریع باقی حرفو پی‌گرفت که شوهرم مرده، همه دوستامم مردن، میخوام که بمیرم و ادامه ندم... (کوتاه بغلش کردم) بعد فلاش بک زد به جنگ (مثه سایر بازمونده‌های اون نسل، که هیچوقت نمی‌تونن خاطرات جنگ جهانی رو فراموش کنن...) که چه دوران سختی بود و از ایده فرارشون وبه انجام رسوندنش گفت! و گفت وگفت، از زندگیشون که اینجا (آلمان غربی) با مردهای خوبی آشنا شدن و ازدواج کردن و یه دوستش یه بچه داره، اون یکی چهارتا و خودشم که بچه‌دار نشده. وسط حرفای اشک‌آورش یهو گفت، یکشنبه تولدمه! 90ساله میشم^_^ 
و واکرش رو هل داد و رفت خرید!

No comments:

Post a Comment